یه دو روز پشت سر هم بود که از دست عزرائیل در رفتم. خدا بخیر کنه فکر کنم دیگه آخرهایم هست. یه بارش روزی بود که مهمون داشتم و موقعی که قابلمه برنج ها رو می خواستم آبکشی کنم ته قابلمه خورد به لبه سینک ظرفشویی و چیزی نمونده بود همه آبجوشها بریزه روم ولی شانس آوردم به سمت سینک ریخت. دفعه دوم دقیقا فردای همون روز ساعت 9 شب وقتی داشتم از خیابون رد میشدم دیدم یه ماشینی ازم دوره به وسط خیابون که رسیدم صدا